40 ماهگی

عسلکم امروز 40 ماهه شدی و این جشن مصادف بود با جشن آخر سال مهد کودکتون که من و بابایی هم دعوت بودیم..

اولش من و شما رفتیم توی سالن که شما تا دوستات رو دیدی با من بای بای کردی و  رفتی پشت صحنه تاواسه نمایشتون حاضر بشی.. جشن جالبی بود و همه گروههای سنی برنامه اجرا میکردن و به بچه های پیش دبستانی هم لوح فارغ التحصیلی دادن .. برنامه نمایشی شما هم خیلی جالب بود .. با اینکه اولین بارتون بود که جلوی این همه آدم شعر میخوندین و نمایش اجرا میکردی ولی خیلی عالی بود.. من که حسابی لذت بردم از برنامه قشنگنت نازنینم.. آخرشم مربیتون گفت هر چی دوست دارین به مامانتون بگین که شما گفتی پس مامان من کو من که نمیبینمش.. هی داشتی با چشمهای خوشگلت دنبال من میگشتی عزیزم ..منم دستمو بلند کردم و باهات بای بای کردم تا منو ببینی. 

متاسفانه من دوربین نبرده بودم ولی عکاس مهد کودکتون کلی ازتون عکس گرفت که بعدا میذارم..

تعطیلات خرداد

برای تعطیلات خرداد امسال رفته بودیم چادگان.. شما هم که همش مشغول بازی و پارک و قایق سواری بودی و خوش گذروندی .. مامانی هم که حسابی درس داشت و مشغول درس خوندن .هر چند وقت یک بار میومدی پایین به مامانی سر میزدی ببینی در چه حالی هستم ..عصر ها هم با هم میرفتیم گردش و بازی..هوا هم عالی ..خوش گذشت.





ادامه نوشته